یکی از شبهای زمستان سال 1382 در یکی از تالارهای یه شهر قشنگ یه مجلس
عروسی بود که همه میخواستن برن اونجا،همه لباسای خوشگل تنشون لباسای مجلسی و
...محمد و نفیسه هم تو اون مجلس بودن اما اصلا همدیگه رو تا بحال ندیده
بودن،حتی همدیگه رو نمیشناختن اما به نظر میرسید که یه نسبت دور با هم
داشتن اما بی خبر بودن ...
محمد پسر عموی دوماد و نفیسه برادرزاده عروس بود،کمی از مجلس نگذشته بود که
نظر محمد به دختری جلب شد که همون نفیسه بود،نفیسه هم به نظر میرسید که
فهمیده بود اما به روی خودش نمی آورد! خلاصه محمد با دوستش برنامه ریختن که
نفیسه و دوستشو تور کنن اما مونده بودن چه جوری؟ تا اینکه نفیسه و سانیا
خانم هردو از سالن بیرون رفتن،محمد و عمران هم بدنبال اون دوتا از سالن
خارج شدن،خلاصه بیرون اون سالن به هم رسیدن و محمد شماره تلفن مغازه دوستشو
به نفیسه داد و دیگه آروم و قرار نداشت که حتما زنگ میزنه یا نه؟ محمد پشت
کارتش نوشته بود پدرام! از ترس اینکه کسی نیاد یقشو نگیره اینکارو کرده
بود! او ن سال کسی ایرانسل نداشت واسه همین خیلی سخت میشد تلفنی با کسی
دوست شد و بهم زنگ زد...
چند روزی گذشت از اون ماجرا که یه دفعه یکی از دوستای محمد بنام قاسم اومد
درخونشون و گفت زود بیا مغازه مهدی ،یه دختره زنگ زده با تو کار داره ،محمد
دست و پاشو گم کرد... خلاصه خودشو زود رسوند در مغازه،گوشی رو برداشت وبعد
از سلام و احوالپرسی محمد گفت شما؟ طرف مقابل گفت من اونی هستم که موهاش
مشکی بود لباسم .... محمد گفت:من که به شمارمو به شما نداده بودم؟!(کسی که
زنگ زده بود سانیا بود!) سانیا گفت اره به من ندادی اما نفیسه نخواست که
زنگ بزنه،اون بچه اصفهانه گفت تو بجای من زنگ بزن آشنا شو اما محمد قبول
نکرد گفت من نمیتونم با شما باشم من نفیسه رو میخوام...
با اصرار محمد سانیا قبول کرد که به نفیسه بگه یه زنگ بزنه،پس از چند روز
نفیسه زنگ زد و دوباره یکی از مغازه اومد دنبال محمد که بیا مغازه،واست از
اصفهان زنگ زدن! محمد دوتا پا داشت دوتا دیگه هم قرض کرد و بدو بدو اومد
مغازه،گوشی رو برداشت گفت سلام نفیسه خانم... کمی صحبت کردنو محمد گفت:چرا
خودت از اول زنگ نزدی؟چرا شمارمو دادی به سانیا؟ نفیسه گفت:خب اخه من دوست
داشتم با محمد با همونی که شماره بهم داده دوست بشم اما دیدم نوشته پدرام!
فکر کردم که اون شماره دوستشو داده واسه همین گفتم زنگ نمیزنم(خاله ی سانیا
که میشه عمه نفیسه محمد رو کامل میشناخت اما محمخد نمیشناختش! بهشون گفته
بود محمد پسر خوبیه و پدرام هم حتما دوستشه که همراهشه) خلاصه اینجوری شد
که نفیسه خانم زنگ نزد تا اینکه فهمید محمد خودشو پدرام معرفی کرده...
دیگه محمد و نفیسه واسه هم شده بودن،روزها میگذشت و محمد و نفیسه عاشق تر
از قبل بودن،حتی محمد که سن زیادی نداشت حدودا18،19 و نفیسه 15،16 سال
داشتن اما محمد خیلی عاشق نفیسه بود و نفیسه هم همینطور...
نفیسه همیشه نامه های عاشقانه میداد واسه محمد،نامه هارو پست میکرد به
مغازه آقا مهدی... محمدم نامه هاشو پست میکرد به صندوق پستی خواهر بزرگتر
نفیسه... واقعا خیلی سخت اما لذتش بسیار بود ارسال و دریافت نامه ها اما
حالا به راحتی دونفر با موبال با هم در ارتباطن...
مدتی گذشت و محمد قصد کرد که یه روزی به اصفهان بره البته یواشکی،خونوادش
نفهمن که رفته اصفهان! باغ یکی از دوستی مهدی هماهنگ کرد تو اصفهان که شب
بره خونه ی اونا و به بهانه ی اینکه بره استادیوم آزادی تا فوتبال استقلال و
پیروزی رو ببینه عازم اصفهان شد...واقعا چه عشقی داشت محمد...
پای محمد که به اصفهان رسید با موبایلی که از دومادشون قرض گرفته بود با
نفیسه در ارتباط بود،نفیسه زنگ زد و با محمد قرار گذاشتن،اولین قرارشون دور
میدان شهداء بود بعد از اونجا رفتن باغ پرندگان و.... و اون روز خیلی زود
واسه هردوشون تموم شد ... و لحظه ی خداحافظی هردوی اونا اشک میریختن ...
خیلی سخت بود واسه هردوشون... فردای اون روز دوباره قرار ملاقات گذاشتن
اینار کنار زاینده رود... زمان به سرعت میگذشت و موقع خداحافظی نهایی رسید،
محمد بارو بندیلشو بسته بودو سوار اتوبوس بود،از ترمینال کاوه اصفهان عازم
شهرش بود،نفیسه هم خودشو رسوند به ترمینال،چه لحظه ی سختی بود لحظه ی
جدایی...دست نفیسه تو دستای محمد اشک میرختن و .... محمد باید میرفت چون
نمیتونست بیشتر از این بمونه... محمد سوار اتوبوس شد صندلی جلو سمت
شاگرد،نفیسه هم کنار پنجره منتظر بود که محمدش بره... محمد تا نیمه های راه
فقط سرش پایین بود و داشت اشک میریخت که خوابش برد.... دیگه نزدیکای شهرش
بود،حالا دیگه عشقش کیلومترها دور شده بود... با ز دوباره شد دوری و
دوستی...
خلاصه روزها گذشت و گذشت و محمد یه بار دیگه به همراه خونوادش به اصفهان
سفر کرد اما بدلیل اینکه خونوادش هم بودن نمتونست زیاد با نفیسه باشه فقط
تونست ده دقیقه کنار عشقش باشه،محمد تا از کوه صفه خودشو رسوند به ملکشهر
کلی وقت گرفته بود و تا نفیسه رو دید دوباره برگشت ... در حالی که اونا
دوروز اصفهان بودن اما دیگه موقعیت نشد محمد و نفیسه کنار هم باشن،خیلی سخت
بود که محمد تو اصفهان باشه اما نفیسه نتونه ببینش...
چند باری هم نفیسه اومده بود به شهر محمد ،چون نفیسه شون تو شهر محمدشون
فامیل زیاد داشتن واسه همین عیدها و بعضی از تعطیلیها میومدن شهر
محمدشون...
دوستی محمد و نفیسه ادامه داشت خیلی اونا همدیگه رو میخواستن،به فکر ازدواج بودن...
اواخر سال 1385 بود که محمد چند ماه از نفیسه بی خبر بود که یه روز یکی از
دوستای محمد بهش گفت:نفیسه الان مغازه مهدی بود اگه بری الان میتونی
ببینیش! محمد سری آماده شد و رفت سراغ نفیسه،که تونست کمی دورتر از مغازه
نفیسه رو ببینه،نفیسه با دیدن محمد شکه شد،محمد رفت جلو گفت واقعا این
رسمشه که من از دوستم باخبر بشم که تو اومدی اینجا؟
نفیسه گفت:من یه ماهی هست اینجام،دانشجوی شهرتون شدم! محمد هم خوشحال بود
هم ناراحت،خوشحال واسه اینکه نفیسه تو شهرشونه ناراحت واسه اینکه چرا بهش
خبر نداده... خوابگاه نفیسه در نزدیکی محل زندگی محمد بود اما محمد خبر
نداشت که عشقش اینقد بهش نزدیکه... نفیسه میگفت وقت نکرده به محمد خبر بده
اما محمد میگفت امکان نداره،اخه محمد یه سیمکارت همراه اول گرفته بود که
شمارشو هم به نفیسه داده بود ولی نفیسه یه بارم زنگ نزده بود که محمد رو
خوشحال کنه ، زنگی که واسه نفیسه انتخاب کرده بودو بشنوه...
خلاصه گذشت و گذشت ... نزدیکای عید محمد و نفیسه همدیگه رو دیدن،اون روز
قرار بود که با هم خداحافظی کنن آخه نفیسه میخواست واسه تعطیلات عید بره
شهرشون.... محمد منتظر بود که برگرده،یه هفته بعد عید،دوهفته ،سه هفته گذشت
اما از نفیسه خبری نشد... تا اینکه روز تولد محمد هم گذشت اما بازم خبری
نشد.... دیگه محمد نتونست فکری در مورد نفیسه نکنه،با پرسو جو از سانیا و
.... فهمید که نفیسه نمیخواد محمد رو ببینه! می گفتن نفیسه نامزد کرده!!!!
انگاری یه شمشیر تو قلب محمد زده بودن.... بیچاره محمد... ولی محمد دست
بردار نبود و بازهم دنبال نفیسه بود... تا اینکه یه روز با یکی از آشناهاش
برنامه ریختن که شماره همراه نفیسه رو بدست بیار.محمد شماره خونه نفیسه رو
گرفت به خیال اینکه نفیسه اصفهان نیست و اومده شهر محمدشون، اما گوشی رو
خود نفیسه برداشت! آشنای محمد که یه دختر خانوم بود گفت:سلام ببخشید با
نفیسه جون کار دارم ،نفیسه گفت: خودمم بفرمایید!
محمد و اون خانوم حسابی جا خوردن ولی اون خانوم(مینا) خیلی زرنگ بود... به
نفیسه گفت واقعا خودتی؟ نفیسه گفت: آره،شما؟ مینا گفت: منم مریم از دوستای
دبیرستانت منو یادت نمیاد؟اگه میشه شماره همراتو بده به اون زنگ بزنم!
نفیسه گفت:مریم خودتی؟ باشه پس یادداشت کن همین الان زنگ بزن منتظرم...
مینا دوباره به گوشی نفیسه زنگ زد و بعد کلی سلام و احوالپرسی و که چقدر
صدات عوض شده برگشت به نفیسه گفت: شنیدم نامزد کردی؟مبارکه! نفیسه گفت:
نامزد کیلویی چنده! اینجا بود که مینا گفت:یه لحظه گوشی یکی با شما کار
داره! مینا گوشی رو داد به محمد،محمد گفت سلام بامعرفت!اینه رسم رفاقت؟کجا
واست کم گذاشتم؟شنیدم که گفتی نامزد نداری! نفیسه حسابی جا خورده بود
نمیدونست چی بگه فقط گفت آقا مزاحم نشو... محمد گفت: حالا شدم آقا؟حالا شدم
مزاحم؟! واقعا که....
نفیسه کم آورده بود و حسابی شکه شده بود واسه همین موبایل رو قطع کرد!
محمد خیلی ناراحت بود نتونسته بود بفهمه دلیل این کارای نفیسه چی بوده...
از اینجا بود که دیگه محمد قید نفیسه و همه ی دخترا رو زد و دیگه نخواست
عاشق بشه،عشق اولش رو از دست داده بود دیگه نمیتونست کسی رو اینجوری دوست
داشته باشه... محمد تا به امروزم نفهمید که ماجرا چیه ولی با این وجود
نفیسه روهنوزم دوست داره و عاشقشه اما...
محمد تصمیم گرفت که دیگه حرفای هیچ دختری رو باور نکنه،دوست داشتنا همه الکین،همه فقط بلدن به زبون میارن ...
حالا اگه کل این ماجرای واقعی رو خوندی نظرتو بگو در مورد محمد و نفیسه
امیدوارم که هیچکس مثل محمد همچین ضریه ای رو نخوره...
ضمنا محمد خواست از نفیسه که دلیلشو بگه،خیلیم دنبالش بود اما نفیسه حاضر
به صحبت نبود و می گفت: لطفا مزاحمم نشو من نامزد دارم همین...