خوب باشید....

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را میخورد...


وقتی میمیرد مورچه ها او را میخورند!


شرایط و زمان هر لحظه میتوانند تغییر کنند...


در زندگی هیچ کس را تحقیر یا آزار نکنید.


شاید امروز قدرت مند باشید اما یادتان باشد,زمان از شما قدرتمند ترست!


یک درخت میلیون ها چوب کبریت میسازد


اما وقتی زمانش برسد....فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون ها 


درخت کافیست....


پس خوب باشید و خوبی کنید....

شماتت

سگی نزد شیر آمد گفت

بامن کشتی بگیر


شیر سر باز زد


سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت


شیر از مقابله با من می هراسد


شیر گفت


سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند


که با سگی کشتی گرفته ام !!!

تفاوت نگاه

استادی در دانشگاه  خاطره جالبی را كه مربوط به سالها پیش بود نقل میكرد:

 
"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه یك كار گروهی برای دانشجویان تعیین شد كه در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.
دقیقا یادمه از دختر آمریكایی كه درست توی نیمكت بغلیم مینشست و اسمش كاترینا بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟


در ادامه مطلب بخانید

ادامه نوشته

داستان زیبا 9

>روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
>ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
>مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
>پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
>پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
>"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
>مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...
>
>نتیجه اخلاقی :خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور ....

داستان زیبا 8

>یه مرد ۸۰ ساله میره برای چكاپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
>هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه
>نظرت چیه دكتر؟!
>دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!!!
>پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
>دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!
>
>نتیجه اخلاقی :هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته نباش !

چند تا داستان

سلام.

چند تا داستان امروز سر کلاس معلمامون گفتن می خوام بگم.

برای این که بخونید برید ادامه مطلب.


هر کی هم  برداره هر بازدید اون مطلبش و هم نظرات اون مطلبش انشا الله حرامششش باشه.

چون مطلب خودمه.

ادامه نوشته

داستان زیبا 7

>یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
>وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
>زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
>چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
>فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
>حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
>مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
>این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
>بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
>زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
>فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰سالش شد !!!
>
>نتیجه اخلاقی :مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

داستان زیبا 6

>توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
>مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
>بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...
>مرد: الو؟
>صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
>مرد: آره !
>زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
>اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
>مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
>زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰دلار بود !
>مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
>زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
>مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
>زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
>مرد: خداحافظ
>بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!
>
>نتیجه اخلاقی :هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !

داستان زیبا 5

>چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن
>بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون :
>اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد.
>پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
>دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
>سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
>اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
>هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!
>سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!
>چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!
>سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
>دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
>اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!
>
>نتیجه اخلاقی :هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن !

داستان زیبا 4

>یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
>صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
>شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
>یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه
>خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!
>
>نتیجه اخلاقی :یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

داستان زیبا 3

>من خیلی خوشحال بودم !
>من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
>فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
>اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
>یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
>سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
>اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
>من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
>اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
>وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
>یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
>پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
>ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
>
>نتیجه اخلاقی :همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره !

داستان زیبا 2

>یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
>راهبه سوار میشه و راه میفتن
>چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
>راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
>کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
>چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
>راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
>کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
>بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!
>
>نتیجه اخلاقی :اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !

داستان زیبا 1

>یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
>یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
>جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
>منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
>من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
>پوووف! منشی ناپدید میشه ...
>بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
>من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
>پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
>بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
>مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
>
>نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

بیماری :دی

بیماری یخچال گرایی چیست؟

نوعی بیماری روانی است که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال میکند!

در حالی که نه تشنه است نه گرسنه است ونه اصلا میداند که چه میخواهد!

از علائم این بیماری این است که فرد ازاتاقش خارج میشود

سرگردان راه اشپزخانه را درپیش میگیرد درب یخچال را باز میکند

چیزی برنمیدارد درب را میبندد

این بیماری به وفور در میان متولدین دهه های ۶۰ و۷۰ به چشم میخورد!

سرکاری باحال

امروز گوشي پسر داییم رو بدون اين که بفهمه برداشتم و اسمم رو به "20009022" تغيير دادم. بعد با گوشي خودم اين پيامک رو براش فرستادم:
" مشترک گرامي، به عرض ميرساند شما در قرعه کشي همراه اول ، برنده يک دستگاه خودروي Mazda 3 شده ايد. ضمن عرض تبريک لطفا جهت دريافت جايزه عدد (یه عدد ده رقمی)را به همين شماره بفرستيد.
هيچکس تنها نيست. همراه اول "
 
 
بنده خدا از ظهر تا حالا بالای بیست بار اون کد(عدد ده رقمی) رو داره برام میفرسته و من هر دفعه بهش جواب میدادم:
" مشترک گرامی کد ارسالی شما صحیح نمیباشد. لطفا مجددا ارسال فرمائید"
 
 
... الان اس داده : دهن مارو سرویس کردی همراه اول!!
منم اس دادم: مشترک گرامی حالا که فحش میدهید مزدا که سهل است دسته بیل هم بهتون نمیدیم!

.:: ايراني ها در اون دنيا ::.

مي گن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه مي كنه كه: آخه خدا؟

اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت كه فكر مي كنن

اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارك دار

و آنچناني مي پوشن! اون بوق و كرناي من هم گم شده،

يكي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو كردم.

 امروز تميز مي كنم،

فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه بنده هاي من، و بهشت

به همه بنده هاي من تعلق داره. اين ها هم كه گفتي خيلي بد نيست!

برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشكل واقعي يعني چي!

جبرييل زنگ ميزنه به شيطان لعنه الله . دو سه بار مي ره روي پيغامگير

تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟

جبرييل ميگه: آقا خيلي سرت شلوغه انگار!

شيطان آهي مي كشه ميگه: نگو كه دلم خونه. اين ايراني ها اشك منو

در آوردن به خدا! شب و روز برام نذاشتن! تا روم رو مي كنم اينطرف،

يه آتيشي دارن اون طرف به پا مي كنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر

روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!...حالا هم كه .... اي داد!!! آقا نكن!

جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي كنن كه جاش

كولر گازي نصب كنن!!!

دیس کووووووو

روایت است روزی شیخ بر سر سفره شام ، به مریدان گفت : دیـــس کو ؟؟!! پس مریدان یک به یک به مانند فنر 

از جا پریده و هریک به دنبال دیس روانه گشتند... عده ای از مریدان که تا پاسی از شب ، ناکام در یافتن دیس 

گشته بودند ، نعره زنان و جامه دران ، سر در گریبان خود نهاده بودند و عذر تقصیر خواستند. شیخ گفت : آب 

شنگولی بیاورید که دیس را خودمان در گریبانمان مخفی نموده بودیم تا شما را اسگول بنماییم ، همچنین بهانه ای

برای شادمانی و تفرح ذات باشد پس مریدان که از این شوخی ناهنجار شیخ به شگفت آمده بودندی آب 

شنگولی را آوردند و به همراه شیخ بالا رفتندی و حرکات موزون و بریک ها و هلیکوپتری ها بزدند... شیخ نعره میزد 

و مریدان بالا و پایین میپریدند و گریبان میدریدند مریدی با شمع و آینه آنچنان افکت های نوری میداد که شیخ تک 

نعره ای را تقدیم او کرد سپس شیخ میکروفون به دست گرفته و با صدای هیولایی بگفت: "دی جی شیخ" و 

مریدان از حال رفتند و اینگونه شد که شیخ محفل آن شب را دیس کوو نامید که بعد ها به دیسکو تبدیل شد.

وعده

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد . هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد . از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم . پادشاه گفت : من الان داخل قصر مى روم و مى گویم یکى از لباس هاى گرم مرا برایت بیاورند . نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد . اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد . صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود : اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد .

راز مرگ در ساعت 11

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم گرفتند تا در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند . در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند ، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پيترجانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد

لطفاً جار نزنید.

شبی سه نفر دستگير میشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن ، نوبت نفر اول میشه که بشینه روی صندلی ، وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه ، رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم ؛ میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه کلید برق رو میزنن، ولی هیچ اتفاقی نمیفته ؛ به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن.

نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه، حقوق خوندم ؛ به عدالت خدا ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته، کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ؛ به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن.

نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه، رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی!! مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن...

نتيجه اخلاقی: لازم نيست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید!

فرشته کوچک


در مطب دکتر به شدت به صدا در امد.دکتر گفت در را شکستی!بیا تو.درباز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:اقای دکتر! مادرم!

ودرحالی که نفس نفس میزد ادامه داد:التماس میکنم با من بیاید!مادرم خیلی مریض است!

دکتر گفت:باید مادرت را اینجا بیاوری،من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم!

دختر گفت:ولی دکتر،من نمیتوانم .اگر شما نیایید او میمیرد!واشک از چشمانش سرازیر شد

دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه وتوانست با امپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.اوتمام شب را بر بالین زن ماند،تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.

زن به سختی چشمهایش راباز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به اوگفت:باید از دخترت تشکر کنی.اگر او نبود حتما میمردی!

مادر با تعجب گفت:ولی دکتر،،دختر من سه سال است که از دنیا رفته!و به عکس بالای تخت اشاره کرد!

پاهای دکتر از دیدن عکس بالای دیوار سست شد.این همان دختر بود!یک فرشته کوچک و زیبا....

ایکر کاسیاس

یکى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا که در رئال مادرید صاحب رکوردهاى عجیب و غریبى شده، هفته قبل کارى کرد که قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند.

ظاهراً «ایکر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یک رستوران رفته بود که در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود.پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید: «آقاى کاسیاس … در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت کنى که من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا کردیم!»

ایکر کاسیاس که به سختى جلوى اشکش را مى گیرد از پسرک تشکر مى کند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و … فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان «کاسیاس بزرگ» وارد مدرسه مذکور مى شود و در میان بهت وحیرت مسئولان مدرسه و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه به بچه ها مى گوید: « من آمدم اینجا تا براى دعاهایى که در حقم کردین که پنالتى را بگیرم، شخصاً از شما تشکر کنم!»بچه هاى مدرسه که از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ایکر» حلقه مى زنند و با او عکس مى اندازند و امضا مى گیرند و …

که ناگهان یکى از بچه ها به او مى گوید: « آقاى کاسیاس تومیتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟»ایکر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى کند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد که هرکدام به او یک پنالتى بزنند و …ایکر کاسیاس ۲ ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تک تک بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند

آری شهرت ظرفیت می خواهد …

داستان کوتاه غذای دانشجویی

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است

سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند

سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته

و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد

وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته

و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.

اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.

او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.

در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.

به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند

و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را.

همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است





ادامه نوشته

داستان طنز و خنده دار خبرهای بد

مرد ثروتمندی که مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود ، پس از مراجعه مباشر ، از او پرسید :

- از خانه چه خبر ؟
مباشر : خبر خوشی ندارم قربان ! سگ شما مرد !!!
- سگ بیچاره ! ولی چرا ؟؟؟ چه چیز باعث مرگ او شد ؟
مباشر : پرخوری قربان !
- پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
مباشر : گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد !
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟
مباشر : همه اسب‌های پدرتان مردند قربان !!!

.

بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

داستان کوتاه و طنز


ادامه نوشته

  تبلیغات رمز موفقیت


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.

روی تابلو خوانده می­شد:من کور هستم لطفاً کمک می­کنید.روزنامه نگار خلاقی از کنار او می­گذشت.

نگاهی به او انداخت .فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت،آن را برگرداند

و چیز دیگری آن جا نوشت و تابلو را کنار پای مرد گذاشت و آن جا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدم­های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است

که متن روی آن تابلو را نوشته،بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود...

 



من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می­شد:

امروز بهار است ، ولی من نمی­توانم آن را ببینم

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی تان را تغییر بدهید خواهید دید

بهترین­ها ممکن خواهد شد.حتی برای کوچک­ترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید.

این رمز موفقیت است....


داستان کوتاه بسیار زیبای دسته گل

www.enttezar.ir

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا

برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد .

مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ،

حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !


ادامه نوشته

داستان جالب



دل نوشت...[4]

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.

مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم

شب را اینجا بمانم؟ »
...
......

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به

او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.
...
شب هنگام وقتی مرد می خواست

بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از

راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی

گفتند:

« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .

چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از

آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در

مقابل همان صومعه خراب شد .

ادامه نوشته

داستان کوتاه تکرار اشتباه

داستان کوتاه تکرار اشتباه short story

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید :

معنی این کار چیست؟

شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید

رئیس پاسخ می دهد :

خودم می‌دانم ، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد :

درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم

اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم

پدر غضنفر در مدرسه (آخر خنده)


یه روز پدر غضنفر میره مدرسه درس بچشو بپرسه:
وارد سالن میشه میبینه روی یه در نوشته کلاس دانش آموزان نخبه
 در میزنه و میگه من پدر غضنفرم اومدم درسشو بپرسم
معلم میگه اینجا نیست برو طبقه بالا شاید اونجا باشه
از پله ها میره بالا میبینه روی یه در نوشته کلاس دانش آموزان ممتاز
در میزنه و میگه من پدر غضنفرم اومدم درسشو بپرسم
معلم میگه اینجا نیست برو طبقه بالا شاید اونجا باشه

خلااااااااصه نفس نفس زنون از پله ها میره بالا میبینه روی یه در نوشته کلاس دانش آموزان متوسط
در میزنه و میگه من پدر غضنفرم اومدم درسشو بپرسم
معلم میگه نخیر آقا اینجا نیست برو طبقه بالا شاید اونجا باشه
کشون کشون و نفس زنون از پله ها میره بالا میبینه روی یه در نوشته کلاس دانش آموزان ضعیف
در میزنه و در حالی که نفس نفس میزده میگه اودم درس غضنفرو بپرسم
معلمه میگه اینجا غضنفر نداریم برو طبقه آخر شاید اونجا باشه
کشون کشون و نفس زنون و خسته از پله ها میره بالا یه نگا دور وبرشش میندازه  میبینه روی یه در نوشته :


>>>>>محل نگهداری غضنفر<<<<<

حکایت موی سفید

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

داستان کوتاه و طنز

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯽ ﮔﻪ:
ﺑﺮﻭ ﻳﻪ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﻭﺍﺳﻢ ﺑﮕﻴﺮ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻛﻮﻻ ﻳﺎ ﭘﭙﺴﻲ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻛﻮﻻ
ﭘﺴﺮﻩ: لایتﻳﺎ ﻋﺎﺩﻱ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: لایت
ﭘﺴﺮﻩ: ﻗﻮﻃﻲ ﻳﺎ ﺷﻴﺸﺔ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻗﻮﻃﻲ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻛﻮﭼﻚ ﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺍﺻﻼ ﻧﻤﻴﺨﺎﻡ .. ﻭﺍﺳﻢ ﺍﺏ ﺑﻴﺎﺭ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻣﻌﺪﻧﻲ ﻳﺎ ﻟﻮﻟﻪ ﻛﺸﻲ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺍﺏ ﻣﻌﺪﻧﻲ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺳﺮﺩ ﻳﺎ ﮔﺮﻡ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻣﻴﺰﻧﻤﺘـــــــــﺍ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﻳﺎ ﺩﻣﺒﺎﻱ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺣﻴﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺧﺮ ﻳﺎ ﺳﻚ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﮔﻤﺸﻮ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﺎﻡ
ﭘﺴﺮﻩ: ﭘﻴﺎﺩﻩ ﻳﺎ ﺑﺎ ﺩﻭ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺑﺎ ﻫﺮﭼﻲ ﺑــــــﺮﻭ ﻓﻘﻂ ﻧﺒﻴﻨﻤﺖ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻣﻴﺎﻱ ﻳﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﻡ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻣﻴﺎﻡ ﻣﻴﻜﻮﺷﻤــــــــﺖ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻳﺎ ﺳﺎﻃﻮﺭ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺳﺎﻃـــــــــﻮﺭ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻗﺮﺑﺎﻧﻴﻢ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻳﺎ ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺧـــــﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﺖ ﻛﻨﻪ .. ﻗﻠﺒﻢ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺒﺮﻣﺖ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﺎ ﺩﻛﺘﺮﻭ ﺑﻴﺎﺭﻡ ﺍﻳﻨﺠﺎ
.
.
.
.
.
و سر انجام ﺩﺧﺘﺮﻩ از دست پسره دق کرد و ُمــــﺮﺩ

داستان جالب

این داستان رو بخونید خیلی قشنگه

جوان خیلی متین به مردنزدیک شدوگفت:ببخشیدآقا!من میتونم1کم به خانوم شمانگاه کنم ولذت ببرم؟مردکه اصلاتوقع چنین حرفی نداشت،ازجادررفت ومیان جمعیت،یقه جوان راگرفت وعصبانی،اورابه دیوارکوفت وفریادزد:مردیکه عوضی،مگه خودت ناموس نداری؟

جوان،خیلی آرام،بدون اینکه ازرفتارمردناراحت شود،همانطورمتین ادامه داد:خیلی عذرمیخوام،فکرنمیکردم این همه عصبی وغیرتی شین،دیدم همه بازاردارن بدون اجازه نگاه میکنن ولذت میبرن،من گفتم حداقل ازشمااجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم،حالا هم ازخیرش گذشتم.
مردخشکش زد،زیرچشمی زنش رابرانداز کرد...

مرد بقال(اگه نخونی با من رو برویی خخخخخ)

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت آن زن کره ها را به

صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از

بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى

خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم

گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر

کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به

مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان

یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم

است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

 

یقین داشته باش که :به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

داستان طنز

اول باید برید ادامه مطلب

ادامه نوشته

غول آفتابه

یه بار رفتم دست کشیدم رو آفتابه ، ازش یه غول اومد بیرون ...
بهم گفت یه آرزو کن ..

گفتم : یه خونه میخوام ;)

گفت : خب من اگه خونه داشتم تو آفتابه میخوابیدم احمق ؟ :||

هیچی دیگه از خواب پریدم :))

بهلول


 شخصي که مي خواست بهلول را مسخره کند به او گفت: ديروز از دور تو را ديدم که نشسته اي، فکر کردم الاغي است که در کوچه نشسته!                                                                   
بهلول فوراً جواب داد: من هم که از دور تو را ديدم فکر کردم آدمي به طرف من مي آيد.

فرهنگ لغت من

آنکارا : منظور آن کارهای بد است

مسواک : پیاده روی دسته جمعی

Good Luck: چه لاکِ قشنگی‌ زدی

عرض اندام : پهنای شکم را گویند !

‎جنگل : جن بیا! (از زبان جنگیر ترک)

موت زارت : سکته! یهویی تلف شدن

Topless : !به اصفهانیِ غلیظ، توپوله

تجدید فراش : دوباره فر‌ کردنِ موهاش

‫کوآرتز : هنرهایی که می گفتی، کو ؟

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن

پورشه : فقیر بشه الهی به حق ۵ تن

Macromedia: رسانه های عوام فریب

Al Pacino : همه پاهاتووون رو ورچینین

نیکوتین : نوجوان خوش سیرت را گویند

زالزالک : پدر رستم و داداش کوچولوش

کهنسال : سالروز تولد Leonard Cohen

San Jose: به ترکی‌ ، شما خوزه هستید

خواهر زن : کسی که خواهرش را میزند !

Safe Mode : آنچه در تابستان مد میشود

مهتاب کرامتی : مهتاب چقد شبیه عمتی

کنتس : به اصفهانی یعنی این سیگار کنته

فروتن : آمپول

Injury : اینجوری

سرباز : بی حجاب

پیشاهنگ : سکوت

Black light: سیانور

Easy Love: لواسان

مملکت : گربه مملی

سیمین : نیم ساعت

Free fall: فال مجانی

کوسه : این که دوتاس

‫چیذر : چه ضری زدی؟

Superman : مرد بقال

واهمه : همه را باز کن

سیرت : موش دریایی

کامران : راننده کامیون

ایستک : سکتهٔ خفیف

Refer: فرکردن مجدد مو

Too narrow : وارد نشو

سیفی جات : جات امنه!

Dashboard : داداشم برد

radsms  : راد اس ام اس

عطسه : راس ساعت سه

Tequila shot: پیک شادی

برونشیت : بیرون از صفحه

Accessible: عکس سیبیل

Bahamas: با همه هستش

‫نوازش : بازش نکن، ببندش

ازون برون : خارج از جو زمین

Subsystem: صاحب دستگاه

Burberry : نون بربری فانتزی

Burkina Faso: برو کنار وایسا

درون گرا : کچلهای داخل خانه

Comfortable: بفرمایید سر میز

After noon : دنبال یه لقمه نون

Moses: در اصفهان به موز گویند

ادامه نوشته

داستـان های کوتـاه جالب و خوانـدنی

داستـان های کوتـاه جالب و خوانـدنی (201) www.taknaz.ir

چنگیز خان مغول و شاهین پرنده


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


داستـان های کوتـاه جالب و خوانـدنی (201) www.taknaz.ir

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

طنزی فوق العاده در مورد گرانی پراید! ای قشنگتر از پریا ...

پراید خوبم، انژكتورت را قربان، ‌ای لاستیكت تو حلقم، ‌ای فدای برجستگی صندوق عقب تو، ‌ای دور رینگت بگردم، فكر می‌كردی یك زمان به مدد تلاش شبانه روزی مسوولان هجده میلیون تومان بشوی؟!
 
ابراهیم رها در روزنامه اعتماد نامه ای برای محبوبش " پراید " نوشته که جالبه:

روزگار، ما را به جایی رسانده كه به پراید نامه بنویسیم. (فكر كن!) پراید عزیزم، شنیده‌ام مرز هجده میلیون تومان را رد كرده‌ای.‌ای قشنگ‌تر از پریا از این به بعد، انصافا، تنها تو كوچه نریا. چون با این وضعیت زورگیری، اختلاس و... كلا بچه‌های محل دزدن و خدای نكرده زبانم لال یكجا تو رو می‌دزدند.
پراید خوبم، انژكتورت را قربان، ‌ای لاستیكت تو حلقم، ‌ای فدای برجستگی صندوق عقب تو، ‌ای دور رینگت بگردم، فكر می‌كردی یك زمان به مدد تلاش شبانه روزی مسوولان هجده میلیون تومان بشوی؟!
ای پراید، ‌ای نازنین، ‌ای ماكسیما مخفی، ‌ای طرح ژنریك بنز، ‌ای پرادو مینیمال تو الان در شرایطی هستی كه می‌توان لنت‌هایت را طوطیای چشم كرد. تو الان در موقعیتی هستی كه دود اگزوزت صد مرتبه از هوای فرحزاد مصفی‌تر است! تو چنان مقام و منزلتی داری كه مردم عاشق جیب چاك تو هستند. یعنی قیمتت جیب جر می‌دهد، باقلوا! من در حسرت آن لحظه خواهم سوخت كه سایپا سر در كارخانه‌اش بیلبورد بزند «این ور پراید اوفینا/ اون ور پراید اوفینا».

ای تراول چك متحرك، ‌ای هر دور لاستیك تو شیش ماه كار كردن من، ‌ای كه دیروز در حد غضنفر بودی و امروز اما یك پا «ارزو» شدی. همینطور كه در خیابان‌ها حركت می‌كنی و از مردم دل می‌بری به جان مسوولان با بالا گرفتن برف پاك‌كن‌هایت دعا كن. آنها و فقط آنها چنان در حوزه اقتصاد كیمیاگری بلد بودند، كه توانستند نه مس، كه لگنی مانند تو را طلا كنند؛ طلای هجده عیار! باز من نمی‌دانم چرا این مردم ناسپاس از مسوولان انتقاد می‌كنند. قیمت پراید امروز، قیمت زانتیای یك سال پیش است. آیا این امر به راحتی به دست می‌آید؟ این دوستان ناممكن‌ها را برای ما ممكن كرده‌اند. ‌ای الهی آخ و همینطور بچه‌ها متشكریم از بیخ.

ماجرای عشق محمد و نفیسه....

یکی از شبهای زمستان سال 1382 در یکی از تالارهای یه شهر قشنگ یه مجلس عروسی بود که همه میخواستن برن اونجا،همه لباسای خوشگل تنشون لباسای مجلسی و ...محمد و نفیسه هم تو اون مجلس بودن اما اصلا همدیگه رو تا بحال ندیده بودن،حتی همدیگه رو نمیشناختن اما به نظر میرسید که یه نسبت دور با هم داشتن اما بی خبر بودن ...

محمد پسر عموی دوماد و نفیسه برادرزاده عروس بود،کمی از مجلس نگذشته بود که نظر محمد به دختری جلب شد که همون نفیسه بود،نفیسه هم به نظر میرسید که فهمیده بود اما به روی خودش نمی آورد! خلاصه محمد با دوستش برنامه ریختن که نفیسه و دوستشو تور کنن اما مونده بودن چه جوری؟ تا اینکه نفیسه و سانیا خانم هردو از سالن بیرون رفتن،محمد و عمران هم بدنبال اون دوتا از سالن خارج شدن،خلاصه بیرون اون سالن به هم رسیدن و محمد شماره تلفن مغازه دوستشو به نفیسه داد و دیگه آروم و قرار نداشت که حتما زنگ میزنه یا نه؟ محمد پشت کارتش نوشته بود پدرام! از ترس اینکه کسی نیاد یقشو نگیره اینکارو کرده بود! او ن سال کسی ایرانسل نداشت واسه همین خیلی سخت میشد تلفنی با کسی دوست شد و بهم زنگ زد...

چند روزی گذشت از اون ماجرا که یه دفعه یکی از دوستای محمد بنام قاسم اومد درخونشون و گفت زود بیا مغازه مهدی ،یه دختره زنگ زده با تو کار داره ،محمد دست و پاشو گم کرد... خلاصه خودشو زود رسوند در مغازه،گوشی رو برداشت وبعد از سلام و احوالپرسی محمد گفت شما؟ طرف مقابل گفت من اونی هستم که موهاش مشکی بود لباسم .... محمد گفت:من که به شمارمو به شما نداده بودم؟!(کسی که زنگ زده بود سانیا بود!) سانیا گفت اره به من ندادی اما نفیسه نخواست که زنگ بزنه،اون بچه اصفهانه گفت تو بجای من زنگ بزن آشنا شو اما محمد قبول نکرد گفت من نمیتونم با شما باشم من نفیسه رو میخوام...

با اصرار محمد سانیا قبول کرد که به نفیسه بگه یه زنگ بزنه،پس از چند روز نفیسه زنگ زد و دوباره یکی از مغازه اومد دنبال محمد که بیا مغازه،واست از اصفهان زنگ زدن! محمد دوتا پا داشت دوتا دیگه هم قرض کرد و بدو بدو اومد مغازه،گوشی رو برداشت گفت سلام نفیسه خانم... کمی صحبت کردنو محمد گفت:چرا خودت از اول زنگ نزدی؟چرا شمارمو دادی به سانیا؟ نفیسه گفت:خب اخه من دوست داشتم با محمد با همونی که شماره بهم داده دوست بشم اما دیدم نوشته پدرام! فکر کردم که اون شماره دوستشو داده واسه همین گفتم زنگ نمیزنم(خاله ی سانیا که میشه عمه نفیسه محمد رو کامل میشناخت اما محمخد نمیشناختش! بهشون گفته بود محمد پسر خوبیه و پدرام هم حتما دوستشه که همراهشه) خلاصه اینجوری شد که نفیسه خانم زنگ نزد تا اینکه فهمید محمد خودشو پدرام معرفی کرده...

دیگه محمد و نفیسه واسه هم شده بودن،روزها میگذشت و محمد و نفیسه عاشق تر از قبل بودن،حتی محمد که سن زیادی نداشت حدودا18،19 و نفیسه 15،16 سال داشتن اما محمد خیلی عاشق نفیسه بود و نفیسه هم همینطور...

نفیسه همیشه نامه های عاشقانه میداد واسه محمد،نامه هارو پست میکرد به مغازه آقا مهدی... محمدم نامه هاشو پست میکرد به صندوق پستی خواهر بزرگتر نفیسه... واقعا خیلی سخت اما لذتش بسیار بود ارسال و دریافت نامه ها اما حالا به راحتی دونفر با موبال با هم در ارتباطن...

مدتی گذشت و محمد قصد کرد که یه روزی به اصفهان بره البته یواشکی،خونوادش نفهمن که رفته اصفهان! باغ یکی از دوستی مهدی هماهنگ کرد تو اصفهان که شب بره خونه ی اونا و به بهانه ی اینکه بره استادیوم آزادی تا فوتبال استقلال و پیروزی رو ببینه عازم اصفهان شد...واقعا چه عشقی داشت محمد...

پای محمد که به اصفهان رسید با موبایلی که از دومادشون قرض گرفته بود با نفیسه در ارتباط بود،نفیسه زنگ زد و با محمد قرار گذاشتن،اولین قرارشون دور میدان شهداء بود بعد از اونجا رفتن باغ پرندگان و.... و اون روز خیلی زود واسه هردوشون تموم شد ... و لحظه ی خداحافظی هردوی اونا اشک میریختن ... خیلی سخت بود واسه هردوشون... فردای اون روز دوباره قرار ملاقات گذاشتن اینار کنار زاینده رود... زمان به سرعت میگذشت و موقع خداحافظی نهایی رسید، محمد بارو بندیلشو بسته بودو سوار اتوبوس بود،از ترمینال کاوه اصفهان عازم شهرش بود،نفیسه هم خودشو رسوند به ترمینال،چه لحظه ی سختی بود لحظه ی جدایی...دست نفیسه تو دستای محمد اشک میرختن و .... محمد باید میرفت چون نمیتونست بیشتر از این بمونه... محمد سوار اتوبوس شد صندلی جلو سمت شاگرد،نفیسه هم کنار پنجره منتظر بود که محمدش بره... محمد تا نیمه های راه فقط سرش پایین بود و داشت اشک میریخت که خوابش برد.... دیگه نزدیکای شهرش بود،حالا دیگه عشقش کیلومترها دور شده بود... با ز دوباره شد دوری و دوستی...

خلاصه روزها گذشت و گذشت و محمد یه بار دیگه به همراه خونوادش به اصفهان سفر کرد اما بدلیل اینکه خونوادش هم بودن نمتونست زیاد با نفیسه باشه فقط تونست ده دقیقه کنار عشقش باشه،محمد تا از کوه صفه خودشو رسوند به ملکشهر کلی وقت گرفته بود و تا نفیسه رو دید دوباره برگشت ... در حالی که اونا دوروز اصفهان بودن اما دیگه موقعیت نشد محمد و نفیسه کنار هم باشن،خیلی سخت بود که محمد تو اصفهان باشه اما نفیسه نتونه ببینش...

چند باری هم نفیسه اومده بود به شهر محمد ،چون نفیسه شون تو شهر محمدشون فامیل زیاد داشتن واسه همین عیدها و بعضی از تعطیلیها میومدن شهر محمدشون...

دوستی محمد و نفیسه ادامه داشت خیلی اونا همدیگه رو میخواستن،به فکر ازدواج بودن...

اواخر سال 1385 بود که محمد چند ماه از نفیسه بی خبر بود که یه روز یکی از دوستای محمد بهش گفت:نفیسه الان مغازه مهدی بود اگه بری الان میتونی ببینیش! محمد سری آماده شد و رفت سراغ نفیسه،که تونست کمی دورتر از مغازه نفیسه رو ببینه،نفیسه با دیدن محمد شکه شد،محمد رفت جلو گفت واقعا این رسمشه که من از دوستم باخبر بشم که تو اومدی اینجا؟

نفیسه گفت:من یه ماهی هست اینجام،دانشجوی شهرتون شدم! محمد هم خوشحال بود هم ناراحت،خوشحال واسه اینکه نفیسه تو شهرشونه ناراحت واسه اینکه چرا بهش خبر نداده... خوابگاه نفیسه در نزدیکی محل زندگی محمد بود اما محمد خبر نداشت که عشقش اینقد بهش نزدیکه... نفیسه میگفت وقت نکرده به محمد خبر بده اما محمد میگفت امکان نداره،اخه محمد یه سیمکارت همراه اول گرفته بود که شمارشو هم به نفیسه داده بود ولی نفیسه یه بارم زنگ نزده بود که محمد رو خوشحال کنه ، زنگی که واسه نفیسه انتخاب کرده بودو بشنوه...

خلاصه گذشت و گذشت ... نزدیکای عید محمد و نفیسه همدیگه رو دیدن،اون روز قرار بود که با هم خداحافظی کنن آخه نفیسه میخواست واسه تعطیلات عید بره شهرشون.... محمد منتظر بود که برگرده،یه هفته بعد عید،دوهفته ،سه هفته گذشت اما از نفیسه خبری نشد... تا اینکه روز تولد محمد هم گذشت اما بازم خبری نشد.... دیگه محمد نتونست فکری در مورد نفیسه نکنه،با پرسو جو از سانیا و .... فهمید که نفیسه نمیخواد محمد رو ببینه! می گفتن نفیسه نامزد کرده!!!! انگاری یه شمشیر تو قلب محمد زده بودن.... بیچاره محمد... ولی محمد دست بردار نبود و بازهم دنبال نفیسه بود... تا اینکه یه روز با یکی از آشناهاش برنامه ریختن که شماره همراه نفیسه رو بدست بیار.محمد شماره خونه نفیسه رو گرفت به خیال اینکه نفیسه اصفهان نیست و اومده شهر محمدشون، اما گوشی رو خود نفیسه برداشت! آشنای محمد که یه دختر خانوم بود گفت:سلام ببخشید با نفیسه جون کار دارم ،نفیسه گفت: خودمم بفرمایید!

محمد و اون خانوم حسابی جا خوردن ولی اون خانوم(مینا) خیلی زرنگ بود... به نفیسه گفت واقعا خودتی؟ نفیسه گفت: آره،شما؟ مینا گفت: منم مریم از دوستای دبیرستانت منو یادت نمیاد؟اگه میشه شماره همراتو بده به اون زنگ بزنم! نفیسه گفت:مریم خودتی؟ باشه پس یادداشت کن همین الان زنگ بزن منتظرم...

مینا دوباره به گوشی نفیسه زنگ زد و بعد کلی سلام و احوالپرسی و که چقدر صدات عوض شده برگشت به نفیسه گفت: شنیدم نامزد کردی؟مبارکه! نفیسه گفت: نامزد کیلویی چنده! اینجا بود که مینا گفت:یه لحظه گوشی یکی با شما کار داره! مینا گوشی رو داد به محمد،محمد گفت سلام بامعرفت!اینه رسم رفاقت؟کجا واست کم گذاشتم؟شنیدم که گفتی نامزد نداری! نفیسه حسابی جا خورده بود نمیدونست چی بگه فقط گفت آقا مزاحم نشو... محمد گفت: حالا شدم آقا؟حالا شدم مزاحم؟! واقعا که....

نفیسه کم آورده بود و حسابی شکه شده بود واسه همین موبایل رو قطع کرد!

محمد خیلی ناراحت بود نتونسته بود بفهمه دلیل این کارای نفیسه چی بوده... از اینجا بود که دیگه محمد قید نفیسه و همه ی دخترا رو زد و دیگه نخواست عاشق بشه،عشق اولش رو از دست داده بود دیگه نمیتونست کسی رو اینجوری دوست داشته باشه... محمد تا به امروزم نفهمید که ماجرا چیه ولی با این وجود نفیسه روهنوزم دوست داره و عاشقشه اما...

محمد تصمیم گرفت که دیگه حرفای هیچ دختری رو باور نکنه،دوست داشتنا همه الکین،همه فقط بلدن به زبون میارن ...

حالا اگه کل این ماجرای واقعی رو خوندی نظرتو بگو در مورد محمد و نفیسه

امیدوارم که هیچکس مثل محمد همچین ضریه ای رو نخوره...

ضمنا محمد خواست از نفیسه که دلیلشو بگه،خیلیم دنبالش بود اما نفیسه حاضر به صحبت نبود و می گفت: لطفا مزاحمم نشو من نامزد دارم همین...

طنز: اعترافهای تکان دهنده


اعترافهای تکان دهنده ,طنز ,خنده ,www.jazzaab.ir

 

 

وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوی تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریه‌ام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت. یه روز که طرف اومده بود عربده کشی، تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام. رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو یه نگاه بهم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد، منم سه پیچش شدم، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

تو عروسی نشسته بودم یه بچه 3 ، 4 ساله اومد یک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش، این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!! می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست! طرف بابای بچه بود!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

با کلی شوق و ذوق رفتم خونه، می گم پدر جان استادمون گفت بین همه ی کلاس ها، من بالاترین نمره رو گرفتم. می گه: ببین دیگه بقیه چقدر خنگن..

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

به مامانم می‌گم می‌خوام یه خونه جدا بگیرم و مستقل بشم؛ می‌گه برو... برو مستقل شو... برو ایدز بگیر.......!!!

∞.∞.∞.∞.∞اعترافات خنده دار∞.∞.∞.∞.∞.∞

و یك تجربه دردناك كه برا خودم اتفاق افتاده هیچ وقت به رنگ قرمز و آبی رنگ شیر توالت اعتماد نكن!!!!!!!!!
 
تاپ جوک

برنامه هفتگی خانم‌ های تهرانی!! (فقط بخندید)

این مطلب فقط جنبه شوخی و طنز داره پس لطفا ...

شنبه
مرد (در تماس تلفنی قبل از رسیدن به منزل): دارم میام...راستی عزیزم! شام چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم «فال قهوه روسی یخ زده» بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته «شوهرت واست یه انگشتر می خره» طرف رفته خونه و گفته و پس فرداش شوهره واسش انگشترو خریده. خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

یکشنبه
مرد (در تماس تلفنی از سر کار):...راستی عزیزم! شام چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای «روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره دوست نازی می گه رفته و اومده از این رو به اون رو شده. طرف داشت 40سالگی رو رد می کرد؛ حالا بعد از اون جلسه روزی 3تا خواستگار رو رد می کنه... تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه
مرد (در تماس تلفنی از سر کار):...راستی عزیزم! شام چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی «ظروف عتیقه». می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!

سه شنبه
مرد در حال خروج از خانه: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز دیگه یه چیزی درست کن فردا برای ناهار ببرم.
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس «بدن سازی» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. همه خانم های با کلاس میان گفتن فقط جای من خالیه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنجشنبه
مرد در حال بازگشت به خانه و در تماس تلفنی: عزیزم! کجایی نیستی خونه؟
زن: ببین امروز من و نازی اومدیم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. یه چیزایی تعریف می کنه که واقعا نمیدونم چی بگم...من واقعاً از این زندگی «خسته» شدم! چیه همش مثل کلفت ها کنج خونه کار و کار و کار! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر!

ادامه نوشته

ضد دختر!

آموزش ضایع کردن دخترا در جمع....

۱) با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و بگین چیه به من خیره شدی ؟ چیزی میخوای ؟ به غیر از من کس دیگری هم هست که بتونی نگاش کنی ...... همش خیره شدی به من که چی بشه ؟ حالا اینا به کنار . چرا چشمک میزنی ؟ چرا ابروهاتو واسه من بالا و پایین می کنی ؟ خجالت بکش. شرم کن . نکنه در موردم فکرای بد میکنی ؟ اصلا چه معنی داره یه دختر به پسر چشمک بزنه
۲ ) اگه دیدین دختر با عجله داره راه میره یا اگه دیدین یه دختر داره میدوه... شما از پشت سر دنبالش کنید و بگین آی دزد آی دزد بگیرینش دار و ندارم رو برد ... اگه دختر وایساد و شما رو نیگاه کرد بازم داد بزنید که : دزد همینه که ایستاده . اگه دختر ترسید و پا به فرار گذاشت خوش به حالتون میتونید یه تعقیب و گریز حسابی راه بندازین و از این کار لذت ببرین ولی اگه وایساد و فرا نکرد برای اینکه ضایع نشین به دویدن ادامه بدین و بازم داد بزنید آی دزد....


۳) توی تاکسی اگر یه دختر کنارت نشسته بود .. وقتی که خواستین پیاده بشین بهش بگین مگه نمیای ؟

اون هاج و واج شمارو نگاه میکنه . بهش فرصت ندین و بگین چرا انقدر زود جا زدی ؟ بعدش در تاکسی رو ببندین و برین و ما بقی ماجرا رو به افراد حاضر در تاکسی واگذار کنید

۴ ) توی پارک با عجله برین کنارش بشینین و بگین معذرت می خوام دیر کردم . خب چیکارم داشتی که گفتی بیام اینجا ؟ ( باید یه جایی باشه که چند نفر حضور داشته باشن ) معلومه که اون انکار می کنه . بعدش نوبت شماست فوری بگین مگه نگفتی بیا اینجا این رنگ لباسمه و این رنگ روسریمه ؟ باز هم اون انکار میکنه . شما این طوری ادامه بدین : خب اگه از اینایی که اینجا نشستن خجالت میکشی بریم یه جای خلوت ... مطمئن باشید اون داغ میکنه . بعدش شما با عصبانیت بلند شین و یه کاغذ جلوش بندازین سر کا گذاشتی منو ؟ بیا اینم شماره ای که دادی ... دیگه به من زنگ نزن وگرنه می دمت دست پلیس بعدش ول کنین برین


۵ ) توی جمع یه سی دی بهش بدین . بگین خیلی باحال بود دستت درد نکنه ... اگه بازم از اینا داری بهم بده قیمتش هرچی باشه قبوله .... اونم اینور و اونورو نیگاه میکنه میگه اشتباه گرفتی آقا ( یا شایدم فوش خار و مادر بکشه به جونتون ) شما هم طوری وانمود کنین که انگار حواستون نبوده توی جمع هستین و ازش معذرت بخواین و برین سر جاتون بشینین .


۶ ) مثل معتاد ها خودتون رو به موش مردگی بزنین و برین جلو و به لهجه ی معتادی بگین : خانوم دشتم به دامنت از اون چیزا که دیلوز دادین باژم هملاتون هشت ؟ دالم میمیلم از خمالی به جون تو . هرچی منتظل موندم نیومدین و خیلی شانش آولدم که اینجا پیداتون کلدم بیا اینم پولش ... اون رنگ عوض میکنه ( سیاه سفید سرخ قهوه ای آبی ) و انکار میکنه ولی شما ول کن نشین و هی پیله کنین ... دوباره انکار میکنه .... شما بگین : خانوم من شبا لوی ژوغال می خوابم من به اندازه ی کافی شیاه هشتم خواهشا تو دیگه مالو شیاه نکن....

ولی اینم بگم انجام این کار ها به قول مجید سوزوکی تو اخراجی ها ( چیز ) میخواد که همه ندارن هه هه هه

انشا با موضوع اینترنت ؟! (طنز)

بچه ها درعین سادگی به دلیل اینکه هیچ گونه پیش زمینه فکری در خصوص مسائل مختلف ندارند دیدگاه های منحصربه فرد و گاهی عمیقی نسبت به برخی موضوعات دارند از این به بعد قرار است از طریق زنگ انشا با دیدگاهی کودکانه به مباحث نگاه کنیم:
به نام خدا

موضوع انشا: اینترنت چیست؟

بانام و یاد خدا انشای خود را آغاز می کنم. معلم به ما گفت در مورد اینترنت بنویسیم. من از اینترنت خیلی سرم می شود و در خانه مان اینترنت پرسرعت داریم.

اینترنت کاربرد های بسیار بسیار بسیار فراوانی دارد. مامان ,بابا, برادر و خواهر من از اینترنت خیلی استفاده می کنند. هر وقت برادرم پای اینترنت می نشیند همه اش مواظب است کسی به کامپیوتر نزدیک نشود و خیلی خیلی به حریم خصوصی اعتقاد دارد. هیچ وقت به من یاد نمی دهد که چه کار می کند، می گوید بزرگ می شوی یاد می گیری.

خواهرم همه اش به سایت های مختلف سر می زند و موقعی که پشت کامپیوتر می نشیند که تحقیقات دانشگاهی اش را انجام دهد یه حرف هایی می زند که نمی شود در انشا نوشت اما همه اش به سرعت اینترنت مربوط می شود.

ما اینترنت پرسرعت داریم ولی هر وقت می خواهم به سایت باشگاه مورد علاقه ام سربزنم باید مدتها صبر کنم، آخر پشت سر هم پیغام خطا می دهد برادرم می گوید مربوط به سرعت است و با چراغ نفتی کار می کند.

من نمی دانم حالا که برق آمده چرا کاری نمی کنند اینترنت هم برقی شود.

خواهرم می گوید کابل با کشتی قطع شده و دارند تعمیر می کنند. کاش این کشتی ها می فهمیدند ما کار داریم قبض آب،برق، گاز تلفن و ... باید اینترنتی پرداخت شود. دانشگاه ها اینترنتی ثبت نام می کنند و تازگی هر کاری می خواهی بکنی می گن از طریق سایتمان اقدام کنید، اما نمی شود.

پدرم می گوید همه تقصیر ها به گردن اینترنت ملی است و اگر راه بیفتد فاتحه اینترنت خوانده است. من نمی دانم اینترنت ملی یعنی چه اما می دانم مردن چیز بدی است خدا کند اینترنت نمیرد وگرنه من دیگرنمی توانم بازی کنم و عکس ببینم.

این بود انشای من.

یه داستان جالب

سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!
همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و اردک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم!!!

چراغعلی

چراغعلی میره دزدی هیچی پیدا نمیکنه ، صاحب خونه رو از خواب بیدار میکنه میگه : مو داروم ایروم ،ولی ریدوم منه خوتو زندگیت
رای گیری در ل.ر.ستان هنوزادامه دارد.ماموران باتیراندازی درحال پراکندن جمعیت هستند



اس ام اس چراغعلی به نامزدش: شنیده بودم زیبا رویان وفا ندارن ،په بد پکو پوز تو چته!



یه آقایی چراغعلی رو نصیحت میکرد که نظافتو رعایت کنید.
مثلا گربه با وجودیکه حیوونه بعد از دسشویی خودشو با زبونش پاک میکنه!
چراغعلی میگه:حاج اقا ما هم عقلمون ایرسه اما زبونمون به قینمون نیرسه!



هرگز کسی را مسخره نکنید , شاید او از شما مسخره تر باشد…(حدیث ل.ر.ی)



فرشته مرگ بر بالین ع.ر.بی آمد … گفت : مرگت فرا رسیده و آخرین آرزویت را بگو , ع.ر.ب گفت : جماعت ل.ر را از روی زمین محو کن. فرشته گفت : گی خردی !



چراغعلی به دیوار تکیه میده میگه خدایا یا حاجتمو بده یا منو بکش .یدفعه دیوار میخواد بریزه میگه سه سی کشتن چه زرنگه!



چراغعلی با دو تا از دوستاش داشتن صحبت میکردند.
اولی‌ میگه: پدر من آدم بسیار مهمیه.
بهش میگن، مگه پدرت چکار هست؟
میگه:رییس جمهور. هر قانونی بخواد گذشته بشه،با اجازه اونه.
دومی‌ میگه: پدر تو کاری نیست، پدر من نمایند مجلسه…تا پدر من رای نده، عمران قانون پدر تو تصویب نمی‌شه.
چراغعلی میگه: بووهاتون جلو بوو مو هیچی‌ نیدن!
اون دوتا میگن: مگه پدرتون چکار هست؟
چراغعلی میگه: مو بووم پاسبونه…..جلو خیابون اوایسه، پونصدی اگره،ایشاشه منه قانونی که بووتون نهادن.



چراغعلی تو جنگ کشته میشه, از مادرش میپرسن خاطره ای ازش داری؟

میگه :آره , خیلی شجاع بود , وقتی داشت می رفت جنگ بهش گفتم نرو. گفت : تو گوه نخور

 



چراغعلی رفت خواستگاری استکان چای رو که برداشت عروس گوزید چراغعلی بهش گفت : خوته سفت بگر! اخوم قند ور دارم



یه روز یه تهرانی می خواست چراغعلی رو سرکار بذاره میگه
عمو چراغعلی اون مورچه رو میبینی سر او کوه… میگه : کویه کی؟ هو که تیاس وازه یا هو که تیاسه بسته..



چراغعلی تو عروسیش گم میشه دنبالش میگردن میبینن رفته تو مینی بوس جا بگیره

بدون شرح.....

یه روزنامه ی اردنی خبر زده که آمریکا چهار شنبه به ایران حمله میکنه، اینا هم کامنتهای زیر اون تو یه سایت فارسی!
خوب همین کارارو میکنید که هی پشیمون میشن از حمله دیگه =)))
.

.
.
* ما 4شنبه امتحان داریم لطفا بندازین جمعه
* من چهارشنبه چک دارم !
* منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چیکار کنم . برم جنگ نَرَم جنگ...
* پس چرا ساعت شو نگفته؟! شاید ما خونه نباشیم...
* حالا من چی بپوشم؟!
* ما شماره ماشين مون فرده، فك نكنم بتونيم تــو اين حماسه آفريني حضور بهم برسونيم!
* میشه بهش بگین موقع برگشت منو به عنوان غنیمت ببرن آمریکا
* سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بریم دَدَر!!
* شام هم میدن؟
* ایول ، بالاخره یه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسی. از جنگ برگشتم خستم ! تازه اگه اسیر نشم و برگردم
* بگو سر راه نون بگیره...
* ای بابا حالا نمیشه جمعه عصر باشه آخه عصرای جمعه خیلی دلگیره آقا ما از مسئولین خواهشمندیم جمعه حول و حوش ساعت ۳-۴ حمله کنن بعد از ناهار!!!!